تبليغاتX
سرزمین تنهایی
وه چه زيباست يه تبسم تا رسيدن يه سلام تا آشنايی

 

يه آه تا راحت شدن يه نگاه تا عاشق شدن

 

يه پرو بال برای پرواز يه شوق برای آغاز

 

وه چه زيباست

 

يه بوسه تا اوج يه قايق تا موج

 

وه چه زيباست

 

يه آسمون پر ستاره برای يک دل بی قرار که دائما" بيماره

 

يک سحر تاسپيده تا طلوع يک افق تا به غروب

 

وه چه زيباست

 

يه کمی گريه برا سبک شدن يه دونه بغض واسه خالی شدن

 

يه دونه پنجره برای ديدن دنيا

 

يه دونه پری واسه تو روياها

 

وه چه زيباست

 

يک روز تا انتظار يک دل تا به قرار

 

يه دونه قلم برا نوشتن يه مداد برا کشيدن

 

وه چه زيباست

 

همه باشيم عاشق زندگی باشه برامون لايق

 

وه چه زيباست

 

يه روز همه ی آدما آشتی کنند با دنيا و عاطفه ها و ايثارها

 

دور بريزند کين ها و حسرت ها و تزويرها

 

وه چه زيباست...

 

 

+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 2:47 |
من يه نرگس می شناسم

 

که چشاش دائما" نگرانه سوی در

 

توی گلدون نگاهش هميشه افتاده چند تا برگ زرد

 

زردی برگاشو از بلای روزگار و درد عشقش می دونه

 

نگرانی چشاشو از جفای يار و

 

صلای غم هاش می دونه

 

طفلکی نرگس قشنگ بهاری داشت تو گلدونش

 

يکدفعه بادی سرد اومد

 

شکست شاخ وبرگشو تو گلدونش

 

دلم برای نرگس توی گلدون می سوزه

 

دردش کمه از توی باغچه از توی باغچه توی گلدون اومده؟

 

که باز دوباره يکی هم پيدا شده

 

با يکمی جفا و يه ذره ريا

 

شاخه هاشو شکسته و

 

اينطوری تنها شده و

 

با غصه مهمان شده و

 

چشماش گريان شده و دل نگران

 

دلم برای نرگس توی گلدون می سوزه

 

+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 2:46 |
ازهمان نگاه اول عشق هم آغاز شد

 

اولين صفحه از دفتر عشقت در دلم باز شد

 

باهمان نگاه اول که فکندی بر دلم

 

هرچه را در دل داشتم تو ربودی از دلم

 

همان يک نگاه کافی بود کار دل را ساخت

 

همانطور هم با عشق بر دلم پرداخت

 

من در آن نگاه حرفها ديدم مهرها ديدم

 

من از آن نگاه نکته ها خواندم

 

عشق ها ديدم عاشق شدم و شوريده دل و تنهای تنها

 

آخر از همه دست کشيدم به خاطر تو زيبا

 

حال تنها منم و تصوير اون نگاه نابت

 

بر ديوار دلم تنهاست اون نگاه نابت

 

لحظه ها می گذرد از آن موقع که تو بر من نگريستی بی پروا

 

من فقط آن موقع نگريستم چشمهايت را

 

آخ از همان نگاه اول عشق هم آغاز شد

 

اولين صفحه از دفتر عشقت بر دلم باز شد

 

حال روز به رو عاشق می شوم و شيدا تر

 

ريشه ی عشقت پيچيده بر ساقه ی دل از روز اول سخت تر

 

حال جزاين آرزويی نيست در قلبم

 

که تنها بمانی و نگاه زيبايت ای مامن

 

 

+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 2:45 |
می خواهم از تو بنویسم می خواهم بسرایم تو را دیگر گاهیست که

 

چشمهایت را ندیده او ضاعش بد جوری به هم ریخته گاهی دلم برای

 

خودم می سوزد . آخر چرا باید اینگونه باشم . حال به جایی رسیده ام که

 

نبودنت را می توانم بگویم دلتنگم ندیدنت را می توانم بگویم غمگینم . به

 

کجا رسیده ام ؟ این چه راهی است که من آمده ام ؟ تو کجایی که ببینی مرا ؟

 

به کجا رسیده ام . امشب دل نگرانم آخر قلبم را گم کرده ام در راهی که تو

 

از آن می گذشتی . می ترسم میان راه تو آن را پيدا کنی و آنچه در درونش

 

می گذرد بخوانی . آه شاید غصه ات بگیرد من دگر طاقت غصه هایت را

 

ندارم . کاش پیدا نکنی قلب پر درد مرا دلم می خواهد گم شود . شاید

 

برای مورها آذوقه ی فردایی شود حاضرم آذوقه ی آنها شوند اما

 

نمی خواهم بانی غم هایت شوند . می خواهم از تو بنویسم . دفترهایم پر

 

شده اند حتی خط در میان آنها را هم پر کرده ام اما هنوز خیلی از

 

خوبی هایت را نسروده ام .

 

خیلی از حرفهای پر کلام چشمهایت را ننوشته ام خیلی از دست و پاچه

 

شدن هایت را و خیلی از طپش های پر وضوح قلبت را که بر رگهای

 

صورتت به جریان می افتاد . باز دفتر کم آورده ام برای تو وبرای ذکر

 

خوبی های وجودت و تو نهایت خوبی هایی و تو بهترین تندیس عشقم...

 

خوشبوترین یاسهای وحشی تقدیم تو باد بهترینم .

+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 2:44 |
من از قفس بدم مياد

 

قفس نفس و حبس ميکنه

 

من از قفس بدم مياد

 

قفس دل و تنگ ميکنه

 

من ا ز قفس بدم مياد

 

ميشکنه قلب مرغ عشقو

 

دل رو خسته و غمگین میکنه

 

من از قفس بدم مياد

 

پرنده ی دل و اسير ميکنه

 

من از قفس بدم مياد

 

قفس چشمه ی اشک و کویر ميکنه

 

بازم ميگم : ( من از قفس بدم مياد )

 

 

+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 2:43 |
قسمت نبود بیشتر از این با هم باشیم

 

قسمت نبود در کنار هم سر مست هم باشیم

 

هنوز می نابی در خلوت هم نخورده بودیم

 

سهمی از لحظه های تپش نبرده بودیم

 

طوفان خزان به نا گه آمد

 

شعله ای افروخت و بیرون رفت

 

ما ماندیم و شعله و نگاهها و آهها

 

حسرت به زبان و شکسته دل و گسسته پیمان

 

سهم من از همه عشق شده تنهایی

 

سهم تو از همه عشق شده رسوایی

 

من ندانستم که چنین کردم که خار شدم

 

تو ندانستی چه کردی که چنین زار شدی

 

کاش می شد همه قسمت ها را

 

طبق میل دل خود با هم تقسیم کنیم

 

 

+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 2:42 |
لذت کشيدن تصوير تو

 

روی بوم زندگی

 

لذتی شيرين و پاکه

 

ميشه اون زلال اشکاتو شبيه به يه تنگ ماهی کرد

 

هاله ی چشمای نازت توی گوديش کهکشونی نور داره

 

گونه هات تبلور حقيقته و حقيقتی بکر و لطيف

 

لای اون زلفای عنر نشونت عطر صد عاطفه پيچيده

 

که همه آدما رو مست و مد هوش ميکنه

 

سهم من از نی نی چشمان تو تبسمی زلال و نازه

 

سخاوت دستای تو پر جذبه پر رازه

 

ميشه حسی شاعرانه داد به تموم هستی تو

 

من فدای هستی تو که زندگيم بسته به اونه

 

+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 2:41 |
عروسک خوشکل من با اون لباس صورتی اش

 

وقتی که کوکش می کنم با اون موهای طلايی اش

 

برای من مِيرقصه آواز می خونه دل منو شاد می کنه

 

وقتی می شينه رو به روم چشمای آبی شو برام باز می کنه

 

تنها رفيق تنهاييم توی اتاق من اونه

 

وقتی که تنها ميشينم توي خونه

 

دلتنگی ها مهمون ميشن توی خونه

 

ميشينه رو به روی من دست توي دستم می گيره

 

زل ميزنه توی چشام

 

با زبون بی زبونی اش با دل من حرف ميزنه

 

نگاه می کنه به چشام

 

نمی تونه گريه کنه اما چشاش پر غمه

 

دلش بحالم ميسوزه توی نگاش پر ماتمه

 

شب که ميشه آنقدر نگاهش ميکنم تا که خوابم ببره

 

صبحهای زود وقتی که از خواب پا ميشم

 

نشسته رو به روی من منو تماشا ميکنه

 

دلم می خواد تا زنده ام اون هم با من زنده باشه

 

شريک باشه تو غم و شادی ها با من

 

همين عروسکها حالا بهتر و با وفا ترن

 

از آدمای به ظاهر عاشق و سينه چاکی که

 

با حرفاشون تنها دل معشوقه شونو

 

 يه کمی خوش می کنند

 

عروسک خوشکل من تا زنده ام به خاطرم نفس بکش

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 2:40 |
شکستم و رفتم ز ياد

 

لحظه های خوشی را ياد باد

 

آرزوهايم همه پای در گل مانده اند

 

کفن وگور همه آماده اند

 

جسد بی جانم منتظر مانده است

 

تابيايد شايد...

 

چشمهايم هنوز نيمه باز مانده به در

 

تا بيايد شايد...

 

اميدهايم همگی عبث و واهی شده اند

 

به چه دل خوش شده ام

 

خويش نمی دانم کنون

 

به کدام آمدنت ؟

 

به کدام رسيدنت ؟

 

چه پوچ است و چه واهی است خيال رسيدنت

 

طوفان اجل آمده از در

 

تا لحظه ای ديگر آرزوهای جوانم را با خود خواهد برد از اين در

 

بازآ و چشمان مرا نور دگر ده

 

گر چنين نمی خواهی پس بازآ ولااقل با دست خودت

 

خاموش کن آنها را و دست مرا در دست اجل ده

 

آنوقت برو خوش برو

 

خوش برو خوش باش فکر من مباش من

 

شکستم و رفتم ز ياد..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 2:39 |
يکی هست توی دنيا که من حريص تنه شم

 

يکی هست توی دنيا که من عاشق عطر پيرهنشم

 

تنها عاشقيه که توی دنيا موندگار شده برای من

 

تنها سوگليه که يادگار شده توی قاب دل برای من

 

اسم اون شايد برام قشنگترين اسم توی دنيا باشه

 

تو چشم اون قشنگترين نگاه که دلم هميشه باهاشه

 

قد و قامت رعناش برا من مثل شمشاد می مونه

 

من هميشه تشنه ی ديد نشم

 

اونه که تنها برای من می مونه

 

من هميشه هر چه داشتم يک تنه تحفه ی وجودش کردم

 

چون وجودش برا من غنيمته و غنيمتی قشنگ و بکر

 

تمموم حسن خطام غزلهام برمی گرده به چشاش

 

آخه زندگيم همه اش خلاصه ميشه به چشاش

 

+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 2:38 |


Powered By
BLOGFA.COM



?????? ? ???????? ???? ? ????? ? ???? ?? ?????